نیم سالگی+خاطرات زمینی شدن پرنسسم+عکسهای 1تا6ماهگی
سلام به ویانای185روزه ی خودم خوبی مامانی الهی که مامان فدای اون صورت ماهت و چشمای سیاهت بشه(البته چشمات سیاه نیست قهوه ای روشنه)
قام قام قاااااااااااامممممممم قااااااااااااام
برید کنار برید کنار ویانای مامان داره میاد قاااااااااامممم

ویانای گلم 1مرداد 6ماهه شدی عزیزم اصلا باورم نمیشه که به این زودی گذشت انگار همین دیروز بود که استرس زایمان داشتم و همش تو فکر این بودم بعد از دنیا اومدنت چجوری به تو و داداش کوچولوت برسم . بیشتر از هر چیزی ترسم از عمل بود آخه سر داداشی خیلی زجر کشیدم و میترسیدم ولی مامانی باور کن سر تو دختر نازم چقدر زایمانم خوب بود و چقدر بهم خوش گذشت تا قبل بیهوشیم همش میخندیدم و با خنده هم به هوش اومدم و اصلا دردی حس نکردم وای اون لحظه ای رو که پرستار اومد بالای سرم و گفت پاشو خانم خوشگله پاشو ببین یه دخمل سفید ناناز مثل خودت دنیا آوردی وای اون لحظه اینقدرررررر خوشحال شدم که نگو انگار دنیا رو بهم دادن
یهو دیدم صدای مامان جون داره میاد بهم میگه محبوب مامان محبوبِ 2آوردی وای اون لحظه ای که دیدمت مثل یه تیکه برف بودی صورت سفید لبای تپل و قرمز وای دوست داشتم درسته قورتت بدم مثل یه فرشته لالا کرده بودی و اصلا اذیتمون نکردی مخصوصا که من برای زایمان رفتم یه شهر دیگه که حدود100کیلومتر با شهر خودمون فاصله داره آخه میخواستم همون دکتری که داداشی رو دنیا آورد تو رو هم دنیا بیاره آخه خیلی گله خیلی دوستش دارم ایشالا خدا خیرش بده ما تو اون شهر غریب بودیم وای پرستاراش مثل فرشته دورمون میگشتن چقدر خوب بود هیچ وقت اون روزا رو یادم نمیره یادمه همون شبی که بستری شدم بابا اتاق خصوصی برامون گرفت من و مامان جون بیمارستان بودیم و بابا هم رفت خونه عمه ثریا بعدش من و مامان جونی فیلم آوای باران رو نگاه کردیم و همش با هم حرف میزدیم و همه بهم اسمس میدادن از خاله و شوهر خاله های خودم تا عمو و زن عموهای خودت. یادمه شوهر خاله فریبام برام یه عالمه آیه قرآنی میفرستاد که بخونم و آروم بشم و منم این آیه رو تا قبل از بیهوشیم مدام خوندم چقدر خوندنش آرومم میکردیا الله یا محمد یا علی یا فاطمه یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تحلکنی
تا ساعتای 4-5صبح اصلا نخوابیدیم و همش با مامان جون حرف میزدیم و بابایی هم گهگداری بهم اس میداد و احوالمون رو میپرسید قرار بود ساعتای 9- 10صبح عمل بشم و پرستارا اصلا یه ساعت مشخص بهم نمیگفتن که استرس بگیرم منم میگفتم ساعت 6-7به بعد میخوابم ولی خوابم نمیبرد و یه 1ساعتی که مامان جون خوابش برد منم وقت کردم یه عالمه باهات حرف بزنم و قربون صدقت برم و ازت خواهش میکردم به خدا بگی که مواظبمون باشه و منم زیاد درد نکشم و اذیت نشم ولی تو دلم غوغایی بود دلم واسه دانیالی پر میزد دانیال رو گذاشته بودم کنار مامانِ بابایی و اونم حسابی مواظبش بود و من اصلا از لحاظ خورد و خوراک و خواب نگرانش نبودم و میدونستم نمیزارن جای خالیمو حس کنه فقط دلم براش تنگ شده بود و یه عکس پسر کوچولو هم به دیوار زده بودن تا اونو میدیدم داداشی میومد مد نظرم و به زور جلوی بغضمو میگرفتم توی همین فکرا بودم که خوابم برد و نمیدونم 1ساعت شد که خوابیدم تا اینکه با صدای پرستار مهربون بیدار شدم اومده بود بالای سرم و میگفت عزیزم پاشو باید بریم اتاق عمل دکتر اومده و منتظرته منم پاشدم یه نگاه به ساعت انداختم و دیدم ساعت 7:15دقیقه است اصلا باورم نمیشد که دکتر به این زودی اومده بعد منو سوار ویلچر کردن و بردنم اتاق عمل (آخه من موندم که یه تیکه راه به این کمی چرا منو با ویلچر بردن
)بعدش با مامان جون رفتیم توی یه اتاق و بهم لباس دادن که عوض کردم و با مامان جون خدا حافظی کردم و به زور خودمو کنترل کردم که اشکام نریزه و مامان جون غصه نخوره آخه اون لحظه تنها بیرون منتظر من بود آخه خیلی زود منو بردن و بابا هنوز نیومده بود بعدش من و یه پرستار دیگه از یه راهرو گذشتیم و رسیدیم به یه سالن اون لحظه بود که تمام استرسم رفت آخه دکتر خودم و دکتر بیهوشی و چندتا پرسنل اومدن به استقبالم و خییییییییییلی مهربون و دوست داشتنی بودن بعدش با پرستار داشتیم میرفتیم سمت اتاق عمل که منو آماده کنن من یهو به آقای دکتر بختیاری که دکتر بیهوشی بود گفتم آقای دکتر پمپ درد منو آودینننننننننن یهو دیدم همه از خنده منفجر شدن(اینقدر بلند گفتم انگار که بلندگو قورت داده باشم
دکتر هم گفت آره عزیزم تو خیالت راحت باشه تا اینکه با پرستار رفتم رو تخت عمل دراز کشیدم وای که چقدر از تخت اتاق عمل بدم میاد نزدیک بود از روش بیوفتم وسطش از هم باز میشه و سر آدم پایین قرار میگیره اَه
همون جا بهم س و ن د وصل کردن که اصلا نفهمیدم و برام جای تعجب بود که موقع داداشی چقدر بخاطر سوند گریه کردم و حتی وقتی خودتم 5ماهه باردار بودم بخاطر پروتیین ادرار بهم سوند وصل کردن و درد داشتم ولی اون موقع اصلا درد نداشتم
بعدش دیگه کادر پزشکی وارد شد و باهام حرف میزدن و هی ازم سوال میپرسیدن و منم جواب میدادم بعد ماسک گذاشتن رو دهنم و دکتر گفت این ماسک اکسیژنه نفس عمیق بکش منم کشیدم و بعدش از روی بینیم برداشتش و بهش گفتم پس چرا بیهوش نشدم گفت اوووووووووو به این زودی که بیهوش نمیشی شاید 1ساعت طول بکشه داشت همشو الکی میگفت آخه من همون لحظه بیهوش شدم
و وقتی هم که بهوش اومدم ساعت 9:30بود ساعت تولد ویانام 7:50دقیقه و ساعت بهوش اومدن من9:30دقیق صبح روزسه شنبه 1/11/92بود .

اول از همه عکس پمپ درد عزیزم رو میزارم که تا 24ساعت بعد ازعمل بهم وصل بود و واقعا دردم و کم کردو میتونم بگم اصلا دردی نداشتم.اینقدر دوستش داشتم که وقتی هم که مسکن داخلش تموم شد و پرستار اومد که بندازتش سطل آشغال ازش خواستم که بدش به خودم که یادگاری نگهش دارم و اونم قبول کرد
ممنونم پمپ درد عزیزم عاشقتم

اینم همون عکس پسر کوچولویی که به دیوار اتاق بود و با دیدنش دلم واسه دانیالم تنگ میشد

مروری بر خاطرت گذشته(عکس ویانا جونم بدو تولد)



ادامه مطلب عکسای 1تا 6ماهگی ویانای مامان![]()
ماهگی

ماهگی

ماهگی

ماهگی

ماهگی

و حالا........
![]()
![]()
ماهگیت مبارک نفسم![]()
![]()

گریه ناشی از واکسن 6ماهگی
الهی بمیرم و اشکاتو نبینم
از بینیتم داره اشک میاد

خنده عشقم بعد از واکسن

خدا رو شکر بازم مثل همیشه بعد از واکسنت از درد و تب و بی قراری خبری نبود فقط 2-3بار بهت استامینوفن دادم خدا رو هزار مرتبه شکر وآفرین به گل دختر مقاومم
خدا رو شکر تا 1سالگیت واکسن نداری عزیزم


عکسای امروزت

عاشقم وقتی قیافتو این شکلی میکنی دلم میخواد لهت کنم

مادر فدای اون نگاه معصومت

داداشی داره تابت میده و واست تاب تاب عباسی میخونه
الهی دورتون بگردم


دردت به جونم پری سیمای مادر

اینجا هم دیشب که از خونه مامان جان اومدم توی راه خوابت برد فدات بشم عروسکم

نازنینم به تنت
چه قشنگه این لباس
منو تو مال همیم
دنیا مال ما دوتاس
بده دستاتو به من
ماه نقره کوب من
با تو جاودانه میشه
لحظه های خوب من
.....



نیم سالگی+خاطرات زمینی شدن پرنسسم+عکسهای 1تا6ماهگی 













